تبليغاتX
وبلاگicon

خدا گوید : تو ای زیباتر از خورشید زیبایم تو ای والاترین مهمان دنیایم شروع کن! یک قدم با تو - تمام گامهای مانده اش با من درسا دردونه من و باباش
مروارید درشت خونه ما همیشه بمان با ما

+ نگارش :  شنبه 26 شهریور1390ساعت 12:12  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون 

مادر1163


آسودگی از محن ندارد مادر

آسایش جان و تن ندارد مادر

دارد غم و اندوه جگر گوشه خویش

ورنه غم خویشتن ندارد مادر 






روز پنجشنبه 21 اردیبهشت ماه رفتیم نمایشگاه گل و گیاه بوستان گفتگو

جای همگی خالی بود. عکسای بالا همه مربوط به همون روزه


و یه تبریک ویژه به مناسبت بزرگداشت روز مادر به مامان عزیز و مهربون و زحمتکش خودم که هیچ جوری نمیتونم زحماتش رو جبران کنم

و به همه مادرهای دوست داشتنی دنیا

و به همه بانوان و دوستای خوب و با محبتم (چه تو دنیای مجازی چه واقعی)

و تبریک به همه اونایی که بالاخره یه روزی مادر میشن

و این شعر زیبا تقدیم به همه زنان ایران زمین بخصوص مادران فداکاری که از همینجا دستان پرمهرشان را میبوسم:


شعری از ایرج میرزا که هر وقت میخونمش اشک تو چشام جمع میشه :

گویند مرا چو زاد مادر ، پستان به دهن گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره من ، بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد ، تا شیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم ، الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من ، بر غنچه گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست ، تا هستم و هست دارمش دوست

شد مکتب عمر و زندگی طی ، مائیم کنون به ثلث آخر
بگذشت زمان و ما ندیدیم ، یک روز ز روز پیش خوشتر
آنگاه که بود در دبستان ، روز خوش و روزگار دیگر
می گفت معلمم که بنویس ،
گویند مرا چو زاد مادر ، پستان به دهن گرفتن آموخت

گویند که می نمود هر شب ، تا وقت سحر نظاره من
می خواست که شوکت و بزرگی ، پیدا شود از ستاره من
می کرد به وقت بی قراری، با بوسه گرم چاره من
تا خواب به دیده ام نشیند،
شبها بر گاهواره من، بیدار نشست و خفتن آموخت


او داشت نهان به سینه خود، تنها به جهان دلی که آزرد
خود راحت خویشتن فدا کرد ، در راحت من بسی جفا برد
یک شب به نوازشم در آغوش ، تا شهر غریب قصه ها برد
یک روز به راه زندگانی،
دستم بگرفت و پا به پا برد، تا شیوه راه رفتن آموخت

در خلوت شام تیره من، او بود و فروغ آشیانم
می داد ز شیر و شیره جان ، قوت من و قوت روانم
می ریخت سرشک غم ز دیده ، چون آب بر آتش روانم
تا باز کنم حکایت دل ،
یک حرف و دو حرف بر زبانم ، الفاظ نهاد و گفتن آموخت

در پهنه آسمان هستی ، او بود یگانه کوکب من
لالایی و شور و نغمه هایش ، بودند حکایت شب من
آغوش محبتش بنا کرد ، در عالم عشق مکتب من
با مهر و نوازش و تبسم ،
لبخند نهاد بر لب من ، بر غنچه گل شکفتن آموخت


این عکس ظریف روی دیوار، تصویر شباب و مستی اوست
وان چوب قشنگ گاهواره ، امروز عصای دستی اوست
از خویش به دیگران رسیدن ، کاری ز خداپرستی اوست
شد پیر و مرا نمود برنا ،
پس هستی من ز هستی اوست، تا هستم و هست دارمش دوست


هر کی میخواد بدونه لحظه مادر شدن بر من چه گذشت اینجا رو کلیک کنه


 
+ نگارش :  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 15:4  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون  | 

درسای من طبق معمول هر روز از مدرسه که میرسه خونه سریع تماس میگیره که رسیده

منم  خرسند از اینکه چقدر بچه ام مسئولیت پذیره چقدر مستقله چقدر خانومه چقدر دلسوزه چقدر قانعه چقدر مجبورش می کنم و اون چقدر با درک و فهمیده است چقدر بغض های پنهانی دارم و چقدر دلم براش تنگ میشه و چقدر دوستش دارم و چقدر به وجودش افتخار میکنم چقدر بمن نیاز داره و صداش در نمیاد و منم چقدر به مهربونیها و بودنش نیاز دارم 

چند روز پیش زنگ زد و گفت مامان پاهام میخاره

گفتم خب بخارون یعنی چی واسه یه خارش پا زنگ زدی بمن

با بغض گفت آخه پاهام خیلی میخاره دیگه نمیدونم چیکار کنم و زد زیر گریه       

منم که طبق معمول وجدان درد گرفته بودم گفتم خب برو آب سرد بزن خارشش کمتر میشه

با مظلومیت تمام گفت نمیشه نمیشه بیای پیشم مامانی؟ آخه نمیخوام تنها باشم حالم خوب نیست

با تندی گفتم: درسا خانوم منکه هر دفعه نمیتونم واسه تو فلسفه بافی کنم که تو اداره هستم نمیتونم مرخصی بگیرم نمیشه پیشت باشم باید خودت تو خونه بمونی تا من و بابا عصری برسیم خونه (و مثل همیشه از درسا با بغض = اصرار و از منم با حرص و اجبار و شرمندگی = انکار ، و فلسفه و منطق و دلیل و برهان و هزار کوفت کاری دیگه که قانعش کنم باید این شرایط رو بپذیره آخه چاره دیگه ای نیست)

خلاصه عصری که رسیدم خونه دیدم بچه ام تب داره سرخ شده ، تمام گردنش قرمز و دون دون شده پاهاش و نگاه کردم زانوهاش کهیر زده بود صورتش رو هم همش میخاروند و جای خارش هی متورم میشد و کهیر میزد

از دیروزش قرار گذاشته بودیم بریم دیدن پدرم که کمی کسالت داشتند

موهای درسا رو که شونه میکردم دیدم پشت گردنش یه عالمه دونه زده و قرمز و متورم شده

سریع سه تایی رفتیم منزل مامانم و بابام یه دیدار سریع السیر و عذخواهی و بعدشم درسا رو بردیم دکتر

آقای دکتر بعد از معاینه دو تا آمپول دگزامتازون و جنتامایسین نوشتند و یه شربت هیدروکسی زین و یه پماد لیدوکائین که گفتند اگه خارش خیلی اذیتش کرد این پماد که بی حس کننده هست استفاده بشه (ولی من اصلا پماد رو از قوطیش درنیاوردم) . داروها رو گرفتیم و آمپولها رو دادیم دکتر براش تزریق کنه.

درسا هم وسط آمپول زدن با گریه میگفت : نه صبر کنید دکتر - اول من یک دو سه بگم بعد بزنید

و من و بابا مرتضی و همینطور آقای دکتر، کلی به این حرفش خندیدیم

(خدا رو شکر همون شب بچه ام دوباره طبیعی شد و از خارش و تب خبری نبود)

اینم عکس درسا جونمه که آمپول بدست و وحشت زده رو تخت منتظر دو تا تزریق جانانه است

 

آخه خودم از آمپول وحشت دارم واسه همین خیلی نمیتونم دلداریش بدم میفهمه فیلم بازی میکنم

اینجا هم که آمپولها رو نوش جان کرد و با خنده گفت اصلا درد نداشت

آخه دکتر جان ما از داروی بی حسی براش استفاده کرده بود (دستشون درد نکنه)

حالا شما بگید با این مامان بی رحم چیکار کنیم؟

پی نوشت برای دخترم نور چشمم، جگر گوشه شیرینم

خواهش میکنم یه کمی دیگه تحمل کن منم نمیخوام این تنهائیها به تو فشار بیاره ولی چاره ای نیست - منم نمیخوام بغض ها و گریه هات رو تلفنی بشنوم و تلفنی دلداریت بدم ولی چاره ای نیست - بخدا میخوام همیشه تو رو تو آغوشم بگیرم و ببوسمت تا همه غصه ها و ناراحتی هات رو فراموش کنی

باور کن دختر قشنگم این بغضی که تو گلومه و اندوهی که تو سینه مه هیچگاه بیرون نمیریزم که مبادا تو جگر گوشه نازنینم یا پدر مهربونت متوجه بغضهای پنهانی من بشید و غصه بخورید

دخترکم مادرت رو ببخش که میدونم مامان خوبی برات نیستم

منو ببخش که نمیتونم ساعتهای بیشتری کنارت باشم ولی خودت میدونی تمام سعیم رو میکنم که یه جوری جبران کنم از اداره که برمیگردم تمام وقت در اختیارتم یا تو آشپزخانه ام یا سر درس و مشق تو یا بازیهای کوچولو و فوری فوتی آخه چاره ای نیست

عزیز دلم منو ببخش که تو این سن حتی قبل از این هم ، اینهمه مسئولیتهای سنگین بهت دادم و مستقل بودن اجباری که شایدم برای آینده ات بد نباشه بهت محول کردم اما من ... و دردی که میکشم ... و ساعتها دوری از روی اجبار .... و اینهمه فکر و فکر و فکر .... بخدا داغونم دخترم ...

منو ببخش دختر خوب و فهمیده و صبور من ،خدا هم منو ببخشه ولی چاره ای نیست ...

دلبندم تنها آرزوم رسیدن تو به آرزوهاته ، من و پدرت برای خوشبختی و در اوج بودن تو از هیچ تلاشی دریغ نمی کنیم

خدایا برای آفرینش این مخلوق بی نظیر و نمونه که همواره باعث افتخار و سرفرازی ماست هزاران هزار بار شکرگذارت هستم

خدایا میدونم امانتدار خوبی نیستم خودت مواظب دخترکم باش

باز هم منو ببخش دختر قشنگ و کم توقع من از روی ماهت شرمنده ام بخدا 

امیدوارم تو مادر نمونه و خوبی واسه فرزندانت باشی همونطور که الگوی خیلی از بچه هایی.

دوستت دارم تاااااااااااااااااااااااااااااااااااا بی نهایت تاااااااااااااااااااا خود خدا . خدا پشتیبانت باد.

 

+ نگارش :  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 8:38  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون  | 

مقام والای معلم و استاد و این روز بزرگ و به یاد ماندنی بر همه اساتید و معلمهای
دوست داشتنی و زحمتکش مبارکباد


در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به يك اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست.

البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امكان نداشت. مخصوصاً اين كه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.

تدى سال قبل نيز دانش آموز همين كلاس بود. هميشه لباس هاى كثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد.

او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد.امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند.

معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تكاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت كامل".

معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همكلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است.

معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد.

معلّم كلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از اين كه دير به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند.

هداياى بچه ها همه در كاغذ كادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى كه داخل يك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود.

خانم تامپسون هديه ها را سركلاس باز كرد. وقتى بسته تدى را باز كرد يك دستبند كهنه كه چند نگينش افتاده بود و يك شيشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود.

اين امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند كرد. سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد.

تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه كرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در كنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي كرد.پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي كرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يكى از با هوش ترين بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به يك اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يكسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد كه من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود كه دبيرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترين معلمى هستيد كه در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأكيد كرده بود كه خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود كه پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين كار را كرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب كرده بود.

امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه كمى طولاني تر شده بود: دكتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج كنند. او توضيح داده بود كه پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كليسا، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند.

خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چكار كرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست كرد و علاوه بر آن، يك شيشه از همان عطرى كه تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.تدى وقتى در كليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين كه به من اعتماد كرديد از شما متشكرم. به خاطر اين كه باعث شديد من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم. و از همه بالاتر به خاطر اين كه به من نشان داديد كه مي توانم تغيير كنم از شما متشكرم.

خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي كنى. اين تو بودى كه به من آموختى كه مي توانم تغيير كنم. من قبل از آن روزى كه تو بيرون مدرسه با من صحبت كردى، بلد نبودم چگونه تدريس كنم.

بد نيست بدانيد كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !


همين امروز گرمابخش قلب يك نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيدو مطمئن باشيد كه محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...
از همینجا تبریکات صمیمانه ای دارم به اساتید بزرگوار خودم، معلمهای مهربون و زحمتکش دخترم (بخصوص سرکار خانم طالبی عزیز و زحمتکش و مسئول)، آقای آصفی عزیز استاد موسیقی درسا جون، به اقوام دور و نزدیکم (دخترعموهای گلم که خیلی دلم براشون تنگ شده و دایی مهربون و ... )، همچنین زیبای مهربونم همکلاسی دوران دبیرستانم و فریبای عزیزم هم دانشگاهی گلم و نیز آقایتبریک ویژه ای به دوستان گل مجازی که تو این خونه باهاشون آشنا شدم، انس گرفتم و در عمق قلبم جای دارند : مخصوصا بزرگواران نمونه و گلی همچون:
- مریم مهربونم مامان نگارجون که خیلی دوستش دارم
- خانم معلم بندری که بی نهایت زحمتکش و بزرگوارند
- محبوب عزیز و دوست داشتنی ام بانوی مهر و دوستی که این لقب واقعا برازنده شونه
- آقا محمد معلمی از جنس پائیز که شاعری گرانقدر و بسیار ارزشمندند
- پدر بزرگوار پسر کوچولوی شیرین زبونی بنام تربچه
- مامان بزرگ امیرحسین خوشگلم که عمه مهربونش نویسنده شه
- پدر مهربون و عزیز علی و مهدی جونم در گلهای زیبای زندگی
- پدر مهربون و بزرگوار هستی گلم در وبلاگ هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
و ....
و سایر عزیزانی که اسم گرانقدرشون از قلم افتاده و امید که به بزرگواری خودشون ببخشند.

امیدوارم که سالیان سال زمزمه محبت معلمهای بزرگوار و مهربون گرمابخش وجود دانش آموختگان ایران زمین باشد و باعث شکوفایی هرچه بیشتر این مرز و بوم گردد.

بیائید ستایشگر معلمی باشیم که اندیشیدن را می آموزد
نه اندیشه ها را

پ.ن. دیروز هم روز جهانی کارگر بود که وظیفه خود میدانم از همینجا تبریکات صمیمانه ای نثار همه کارگران عزیز و زحمتکش کنم دستان توانمندشان را میبوسم و برای تک تک این بزرگواران بهترینها را همراه با آرامش و تندرستی آرزومندم.

دست هایت که آیینه تلاش روزگارند، پر برکت باد!

توانِ دست هایت را می ستایم

ای سازنده ترین نقش هستی در قاموس آفرینش

+ نگارش :  سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 9:55  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون  | 

به نام آنکه جان را فکرت آموخت

درسا خانم این نامه رو توی یه پاکت خوشگل زیر بالشش گذاشت تا فرشته ها ببرن واسه خدا.

درست از فردای اون روز درسا هر روز که بیدار میشد سریع بالش رو بلند میکرد ببینه هدیه اش اومده یا نه !!!

دقیقا از همون تاریخ خدای مهربون به فرشته هاش دستور میده هر طور شده این عروسک رو هر جای دنیا باشه پیدا کنند و برای درسا جونم هدیه بیارن

خلاصه از درسا جون هر روز سئوال که مامانی حتما خدا یادش رفته و از مامانی جواب که: نه دخترم حتما تعداد بچه ها زیاده و نوبت شما هنوز نرسیده و یه روز دیگه میگه: حتما چنین عروسکی پیدا نمیشه و یه روز دیگه: خب دخترم یه نامه دیگه بنویس و یه هدیه دیگه از خدا بخواه شاید نتونسته پیداش کنه و ...

از شما چه پنهون که فرشته های مهربون تمام تهران رو زیر پا میزارن و مامان درسا هم هر روز غصه دخترش رو میخوره که چرا هدیه اش بدستش نمیرسه و چرا این عروسک پیدا نمیشه

از طرفی مامان درسا خانم یه درد سنگین تر هم داشت

که چرا دخترکش این عروسک رو انتخاب کرده ؟ نکنه بچه اش از موضوعی ناراحته؟ نکنه دلبرکش احساس تنهایی و ناامنی میکنه؟ نکنه جگرگوشه اش ساعتهایی که به تنهایی تو خونه میگذرونه براش غم انگیزه (آخه چرا باید یه طرف عروسک گریان و غمگین باشه؟) و این افکار مدام روح و روان مامانی رو میخورد و داغونش میکرد .

چندین بار هم از دخملی خواست که نامه اش رو تغییر بده و هر بار با پاسخ منفی درسا جون روبرو میشد. تا زمانیکه طاقتش به سر رسید و پرسید آخه این عروسک رو کجا دیدی که میخوای داشته باشی ؟ درسا جونم گفت که دست عمو قناد برنامه فیتیله جمعه تعطیله

و مامانی اندکی به آرامش رسید که بچه اش خدا رو شکر پنهانی غصه نمیخوره.

روزها گذشت ...

تا اینکه بعد از سه ماه یکی از فرشته ها که به همه فروشگاهها سر زده و بود و سفارش داده بود تو خیابون تخت طاووس (تقاطع میرزای شیرازی) که سرتاسر عروسک فروشیه و فقط یه دونه از این عروسکا که خدا رو شکر از دو سال قبل تو انباری مونده بود پیدا میکنه

و خوشحال و پر زنان میاد و هدیه درسا جونم و زیر بالش ش میزاره

و فردای اون روز قیافه درسا دیدنی بود

با هیجان و چشمانی مملو از برق شادی میاد بالای سر مامان و میگه:

مامان مامان بیدار شو ببین خدا هدیه مو فرستاده پاشو مامانی

و مامان هم که خیلی از شادی دخترش مسرور و مغرور شده بود

اول دخملی رو بعد هم دو طرف عروسک رو میبوسه

و به سمت غمگینش که یه اشک هم رو گونه شه میگه گریه نکن دیدی بالاخره اومدی پیش درسای من حالا دیگه بخند همیشه بخند آفرین

همه عروسکای درسا دو سه شب مهمونش هستن بعد تکراری میشن

ولی این یکی انگار معجزه شده یه ده روزی هر شب پیش درسا می خوابه و خیلی لوس شده

اینم عروسک دو طرفه درسا جونمه که خدای مهربون از طریق فرشته ها براش هدیه آورده

اسمش هم گذاشتیم مهربون


اینا هم هدایایی از طرف درسا جون به ناظم های مدرسه اش بود برای تبریک سال 1391

 

راستی تگرگ هفته پیش تهران واقعا دیدنی بود منم زیر اون بارش شدید چند تا عکس گرفتم و موبایلم واسه چند ساعتی هنگ کرده بود بسکه آب رفته بود توش

اولین بارش تگرگ خیلی درشت بود. دونه هاش اندازه فندق بودن

بعد از یکربع دومین بارش تگرگ شروع شد که شدتش بیشتر ولی ریزتر بود

این بنده خدا هم همکارمه که بهش گفتم تگرگها رو بگیر تو دستت میخوام عکس بگیرم


 

پ.ن: امروز سوم اردیبهشت سالروز اولین دیدار من و بابا مرتضی است (روز آشنایی مون) که همیشه برامون تازگی داره و جاودانه خواهد ماند.

خدایا! به هر کس دوستش میداری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است.
و به هر کس دوست تر میداری بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر.


+ نگارش :  یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 12:30  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون  | 

چند تا خبر تولدانه بگم تا یادم نرفته :

12 فروردین تولد سنا دختر خاله درسا جون بود

سنای گلم عزیز دل خاله تولدت مبارک خوشگلم - دلم برات یه ذره شده


درسا جون و سنا جون در شهریور 88


24 فروردین تولد آیسان یکی دیگه از دختر خاله های درسا جون بود

که به رستوران سندباد دعوت شدیم و خیلی خوش گذشت

آیسان عزیزم قربونت برم تولدت مبارک خاله جون


30 فروردین تولد سوده (خواهر بزرگ سنا جون)

بازم یکی دیگه از دختر خاله های درسا جون هست که پیشاپیش تولد قشنگش رو تبریک میگم

آرزو میکنم امسال رشته ای رو که دوست داره قبول بشه و باعث افتخار خانواده باشه


واسه همه خواهرزاده های دوست داشتنی و عزیزم آرزوی موفقیت و شادکامی دارم

و براشون بهترینها رو از خدای بزرگ و مهربون خواستارم

امیدوارم به تمام آرزوهای قشنگشون برسن

       



+ نگارش :  یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 10:52  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون  | 

1- قبل از هر چیز آرزو میکنم در سالی که پیش رو دارید بهترین ها براتون رقم بخوره و امسال سرشار از شادی و زیبایی باشه.

2- بیستم اسفند یه نی نی کوچولوی خوشگل و ناز قدم به خانواده ما گذاشت پسردائی درسا جون بنام « فربد » عزیز و دوست داشتنی که با وجود اون من برای دومین بار عمه شدم (اولین برادرزاده ام سوگند خانم خوشگل و شیطونه که 7 بهمن 89 چشمای قشنگش و به این دنیا گشوده بود).

الهی که قدمشون خیر و برکت همراه داشته باشه - الهی که عاقبت به خیر بشن و خوشنام و خوشبخت.

الهی که زیر سایه پدر و مادرشون زندگی خوبی داشته باشن و در پناه حق بهترینها نصیبشون بشه.

این فسقلی فربد کوچولوی هفت روزه است که داره انگشتش و میخوره

و درسا جونم کنارش نشسته و با تعجب نگاش میکنه

3- درسا جونم امسال یه عالمه تکلیف عید داشت: یک جلد پیک نوروزی - ده صفحه دیکته - چهل پرسش ریاضی - فتوکپی های ریاضی و فارسی - کاردستی (سنگ ، برگ ، صدف یا هر شئی که تو سفر یا گردش کشف کرده بودیم کاردستی درست کردیم).

4- وبلاگ ما هم فردا یکساله میشه - که با افتتاح این وبلاگ پر شدم از انرژیهای مثبت و امید و عشق و آموخته های جدید. به یاد اولین پست این وبلاگ بهترین هدیه خدا 

من و درسا جون تو این یکسال که احساس میکنم خیلی خیلی زود گذشت دوستای خوب و مهربونی که بیشتر از همه دنیااااااااااااااا ارزش دارن پیدا کردیم دوستایی که تا حالا ندیدیمشون ولی امیدواریم سعادت نصیبمون بشه و تک تک دوستای گل و عزیزمون رو از نزدیک ببینیم.

موافقید بریم سراغ نوروز امسال:

ما که مطابق هر سال تا تعطیلی پیش میاد بدو بدو میریم شمال.

(منزل عمه مصی - عمه مهربون درسا جون که حسابی بهشون زحمت دادیم - خسته نباشید عمه مصی عزیز و مهربون و همینطور خانواده بامحبت و خونگرمشون) و همراه خانواده اونا و سایر مهمونها میریم گیلان گردی و دیدن کوهها و جنگلهای زیبا و همینطور دریای زیبای رودسر.

پنجم فروردین حرکت کردیم سمت شمال و دهم فروردین 7 صبح تهران بودیم و ادامه دید و بازدیدها.

جای همگی دوستان و عزیزان خالی بود. جنگلهای شمال پر از مه بود و سرسبز ی- باغهای چای اطراف شهر بسیار زیبا بود و با طراوت - درختهای پربار پرتقال که هر بیننده ای رو جذب میکرد- هوای نیمه ابری و گاه بارانی اونجا هم روح تازه ای به جان خسته و باران ندیده ما می بخشید - و با وجود سرما و برف ابتدای نوروز در شمال ، بهار امسال کمی تاخیر داشت و هنوز شکوفه های بهار نارنج و گلهای زیبا رونمایی نکرده بودند. با این وجود زیباییهای طبیعت مسحور کننده است و نمیشه بسادگی ازشون گذشت.

درسای من در ساحل رودسر نوروز 91 رو تبریک میگه

دخملی قشنگم با دریا و ساحلش عشق میکنه


طبق معمول دخملی خودش و من و باباش رو کشیده که داریم به همدیگه گل میدیم


این عکس نوروز سال 90 هست

که بعد از شمال گردی رفته بودیم شبستر و تو یکی از خیابوناش تزئینات هفت سین بود


درسا رو دیدین؟ ردیف وسط نفر وسط (نوروز 91 در مدرسه)


بقیه عکسای نوروز و سیزده بدر  ادامه مطلب  یادتون نره


ادامه مطلب
+ نگارش :  چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 12:45  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون  | 

خداحافظی همیشه سخت و غم انگیز بوده

ولی وقتی فکر میکنی چه روزای خوبی داشتی و چه دوستای مهربونی تو این مدت پیدا کردی و چقدر مطالب خوب و مفید ازشون یاد گرفتی - چقدر تو غم و شادی همدیگه شریک بودین و مهمتر اینکه امیدواری بعد از تعطیلات نوروز دوباره با روحیه مضاعف و خاطرات خوب نوروزی به دیدن همدیگه میایین ، این انتظار طولانی شیرین میشه.


کارت تبریک نوروز, کارت پستال, ویژه عید, عید نوروز

از همینجا خجسته نوروز باستانی رو به همه ایرانی های دوست داشتنی بخصوص دوستای خوب مجازی خودم و خانواده محترمشون صمیمانه تبریک میگم و امیدوارم سال پربرکت و خوبی رو پیش رو داشته باشن و با خاطرات شیرین و مهر و محبتی فراوون که تو همه ایرانیها سراغ داریم این سال رو شروع کنند و با توکل به عظمت خداوند سال 91 پربارتر و با شکوهتر از همیشه باشه.

                        

امسال یکی از قشنگترین سالها برام بود چون :

1- هم با انسانهای شریف و دوست داشتنی مثل تک تک شما گلهای مهربون تو دنیای مجازی آشنا شدم که خیلی لذت بخشه.

2- هم روحیه ام خیلی بهتر از گذشته شد و زندگی رو با دید وسیعتر و افکار بهتر و مثبت ادامه دادم و به این موضوع معتقد شدم که :

اصلی ترین شعار تداوم حیات اینست: بياييد به فكر زندگي باشيم! مرگ، خود بموقع فرا خواهد رسيد .

3- هم دانشگاه قبول شدم و الان ترم دومم (به هیشکی لو نداده بودم بجز یه نفر)


در این سال نو براتون بهترین ها رو آرزو میکنم و امیدوارم در پناه خدا اول سلامتی و موفقیت و نشاط و شادکامی و بعد هر آرزوی قشنگی که دارید بهش برسید.

    سال نو مبارک  


اگر به این سه اصل توجه کنیم قطعا در زندگی رستگار خواهیم شد:


نوروز بزرگترين جشن ملى ايرانيان سابقه اى هزاران ساله دارد. از گذشته هاى دور آريايى هاى ساكن در فلات ايران روز اول سال و آغاز بهار را به برگزارى مراسم ويژه و توأم با سرور و شادمانى اختصاص مى دادند. برخى پژوهشگران ، ريشه تاريخى اين جشن را به «جمشيد پيشدادى» نسبت مى دهند و نوروز را «نوروز جمشيدى» مى خوانند.

به هرحال در آيين‌هاى باستانى ايران براى هر جشن «خوانى» گسترده مى‌شد كه داراى انواع خوراكى‌ها بود. خوان نوروزى «هفت سين» نام داشت و مى‌بايست از بقيه خوانها رنگين تر باشد.

خوراكى هايى كه به نيت هاى گوناگون انتخاب شده اند:

سمنو: نماد زايش و بارورى گياهان است و از جوانه هاى تازه رسيده گندم تهيه مى شود.

سيب: هم نماد بارورى است و زايش.

سنجد: نماد عشق و دلباختگى است و از مقدمات اصلى تولدو زايندگى.

سبزه: نماد شادابى و سرسبزى و نشانگر زندگى بشر و پيوند او با طبيعت است.

سماق و سير: نماد چاشنى و محرك شادى در زندگى به شمار مى روند.

سكه: نمادى از امشاسپند شهريور (نگهبان فلزات) است و به نيت بركت و درآمد زياد انتخاب شده است.

سپند: به معنی «مقدس» كه دوركننده بیماری‌ها و دافع چشم بد است.

دراين ميان « تخم مرغ» نماد زايش و آفرينش است و نشانه اى از نطفه و نژاد. «آينه» نماد روشنايى است و حتماً بايد در بالاى سفره جاى بگيرد. «آب و ماهى» نشانه بركت در زندگى هستند. ماهى به عنوان نشانه اسفندماه بر سفره گذاشته مى شود.

شاخه هاى سرو، دانه هاى انار، گل بيدمشك، شير نارنج، نان و پنير، شمعدان و شمع روشن و ... را هم مى توان جزو اجزاى ديگر سفره هفت سين دانست. «كتاب مقدس» هم يكى از پايه هاى اصلى خوان نوروزى است و براساس آن هرخانواده اى به تناسب مذهب خود، كتاب مقدسى را كه قبول دارد بر سفره مى گذارد.

و در این میان خاطرتان باشد حافظ شیرین سخن هیچگاه از قلم نیفتد.

اینم یه عیدی کوچولو واسه دوسـتای گل و مهربون خودم:

 
اینجا کلیک کن و بعد اسمت و به انگلیسی بنویس و OK کن بعد هم روی کـَندو کلیک کن


بعدا نوشت :

20 اسفند برابر با 8 مارس روز جهانی زن بر همه زنان جهان فرخنده باد.

+ نگارش :  شنبه 20 اسفند1390ساعت 12:42  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون  | 

دو ماه اول سال تحصیلی (مهر و آبان) فسقلی های ما همه کتابهای قطور و دفترا رو یکجا توی کیفشون  به زور جا میدادن و بار سنگین مدرسه رو هر روز به دوش میکشیدن

تا اینکه بالاخره با پیگیریهای والدین بعد از دو ماه برنامه هفتگی بهشون دادن

برنامه هفتگی کلاس درسا جون


اما ....

با برنامه یا بی برنامه بازم همه کتابها و دفترها که جمعا 10 تا میشد همراه مداد رنگی و خط کش و مداد سیاه و مداد قرمز و پاکن و تراش و یک بسته چوب خط و برگه های فتوکپی و غیره رو باید هر روز ببرن مدرسه و بازم برگردونن.

هر چی میگم دخترم مگه شما برنامه ندارین میگه:

معلممون گفته همه کتاب دفتراتون و باید بیارین از هر کدوم چند صفحه کار کنیم.

خلاصه بار سنگین مدارس روی دوش ظریف و کوچولوی غنچه هامون واقعا ظالمانه است .

خودتون قضاوت کنید:

کتابهاشون شامل :

- کتاب کتاب کار بنویسیم (فارسی)

- کتاب فارسی

- کتاب ریاضی

- کتاب علوم

- کتاب قرآن

دفتراشون شامل :

- دفتر مشق (الان بهش میگن دفتر تلاش)

- دفتر دیکته

- دفتر نقاشی

- دفتر روان خوانی (که با چسباندن برگه های فتوکپی علاوه بر جملات داخل کتاب فارسی درست شده)

- دفتر شطرنجی (که قبلا معرف حضورتون بوده مربوط به درس ریاضی است)

علاوه بر موارد فوق:

- برگه هایی که برای تمرین حروف و اعداد و جمع و تفریق و ... تو خونه انجام میشه اعم از ریاضی و فارسی و علوم و ...

- کاردستی و نقاشی هایی که با مناسبتهای مختلف باید آماده بشه

- و دیگه حضور ذهن ندارم ....

و از همه بدتر اینکه:

متاسفانه حذف ورزش از برنامه هفتگی دانش آموزان که ظاهرا بی ارتباط با تعطیلی پنجشنبه ها نیست ، باعث خستگی بیش از حد دانش آموزان ابتدایی شده

یکی نیست بگه لااقل این بچه ها را امیدوار نمی کردین

آخه روزهای اول به بچه هامون گفتند لباس ورزشی تهیه کنید تا روزهای ورزش بجای مانتو و شلوار لباس ورزشی بپوشید - و ما با دیدن ذوق و شوق این فرشته های کوچولو از میدان منیریه که مرکز لوازم ورزشی است لباس مناسب خوشرنگی واسه دخملی مون تهیه کردیم که متاسفانه یک جلسه بیشتر ازش استفاده نکرد.

چون با تعطیلی زنگ ورزش مدارس و جایگزینی اون با دروس فارسی و ریاضی ،عملا بچه هامون هیچگونه تفریح و دلخوشی تو مدرسه ندارن (علت واقعی اش هنوز معلوم نیست) .

حداقل با اینهمه درسهای فشرده و سنگین و مشقهای خسته کننده که ساعتها مشغولشون میکنه و انگشتای کوچولوشون رو آزار میده ، بهتر نبود هفته ای یکساعت زنگ ورزشی سرجاش بود و حذفش نمیکردن؟؟؟؟


درسا جونم با لباس ورزشی مشروحه

و کارتون محبوب دوران کودکی ما (بولک و لولک)

آخ قربونت برم که ژست کاراته کارا رو گرفتی

خدا رو شکر عشق یکی یه یه دونه مامان و بابا درسهاش خوبه و بسیار علاقه منده و از این بابت نگرانی نداریم و با خوبیهاش خیلی چیزها جبران میشه به لطف پروردگار.

چند تا از دیکته های کلاسی درسا جون رو اینجا گذاشتم :

اینجا درسای خوشگلم حرف (خ) رو یاد گرفته و دیکته کلاسی رو نوشته اند

صفحه کناری هم بایستی نقاشی که حرف (خ) رو نشون بده توی دفتر دیکته شون بکشن

که درسا جونم این خرگوش بامزه رو کشیده و خودش هم نوشته : خرگوش
می بینید خرگوشه داره به هویج فکر میکنه




دیکته بالایی هم مربوط به درس (ج) هست و نقاشی مربوط به اون یعنی جوجه

بازم درسا جون خودش بالای نقاشی نوشته جوجه



صفحه پائینی هم دیکته پای تخته ای هست که تو کلاس می نویسند - درس __و استثنا

مثل خورشید - نوروز - خودکار - روشن و ...

قربون خط قشنگت برم که همیشه نمونه ای


خدایا شکرت برای داشتن یک فرزند نیک و نمونه:

- هم خطش عالیه

- هم خواندن و نوشتنش چون دو سال قبل از مدرسه رفتن یادش داده بودیم

- هم نقاشی اش فوق العاده است

- هم بسیار باوقار و مودبه

- هم بی نهایت باهوش و خوش ذوقه

- هم حدود 15 تا از سوره های قرآن رو با صوتی زیبا از حفظ میخونه (بازم ادامه داره)

- هم شعرهای زیادی بلده (از بچگیهای من و از مهد کودکش و از کتابهای مختلف)

- هم به خوبی گیتار میزنه و عاااااااشق موسیقیه

- هم آوازهایی از بانو مرضیه - سیمین غانم و .... رو خیلی قشنگ میخونه

- هم زیبا - تمیز - مهربون - دوست داشتنی و کمک حال ما و همراه بسیار خوبیه

- هم ما بی نهایت دوستش داریم و به وجودش افتخار می کنیم.

خدای بی همتا همیشه پشت و پناه دختر گلم و همه کودکان سرزمین مان باش .


+ نگارش :  یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 8:51  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون  | 

واااااااااااااای نمیدونید چه ذوقی کردم وقتی از طرف مدرسه برگه دادن که فردا صبح ساعت 7 و نیم والدین برای گرفتن کارنامه بچه ها و جلسه اولیاء در مدرسه حضور داشته باشند.

درسای من که استرس داشت می گفت اگه همه نمره هام خوب نباشه چی؟ بابا چی میگه؟ ازش بپرس چی میخواد بگه بعد بمن بگو و ... خلاصه مخ ما رو خورد تا صبح که راهی مدرسه شدم.

خانم معلم مهربونشون نیم ساعتی در مورد درسهاشون و حجم بالای کتاب ریاضی و سختی در فهماندن درسها (بدلیل تغییر روش تدریس و اضافه حجم کتاب از سالهای دوم و سوم ابتدایی به کتابهای اول دبستان) و جداول سودوکو و محور و جمعهای سه رقمی و ... (که واسه بعضی بچه ها فهمش دشواره) و اینکه هنوز برخی مادر و پدرها جدول سودوکو نمیدونند چی هست و ... صحبت کردند و گله از این والدین که با این تفاسیر ما چه انتظاری داشته باشیم که بتونند با بچه هاشون کار کنند و بهشون تو درسها کمک کنند و ....

بعد هم کلاسور (کلر بوک) هر کدوم از دانش آموزان رو جهت مطالعه و ملاحظه تحویل دادند تا از مراحل پیشرفت و آزمونهای مختلف فارسی و علوم و ریاضی و هنر و ... بچه هامون که در برگه های A4 انجام شده بود و همگی تو پرونده هاشون بود مطلع بشیم.

نوبت رسید به کارنامه های دانش آموزان گل و بلبل :

خانم معلم توضیح دادند که این امتیاز دهی واقعی است البته برای برخی دانش آموزان کمی ارفاق کرده اند اونایی که شلوغ و پرسر و صدا هستند یا از گیرایی کمتری در کلاس برخوردارند واسه اینکه خیلی تو ذوقشون نخوره و نمره شون کم نباشه ارفاق کرده اند...

ولی خدا رو شکر دختر نمونه من که دانشمند کلاسه و همینطور مبصر کلاسشونه (به نوبت هر دانش آموزی یک هفته مبصره ولی دخملی ما حدود دو ماهه مبصره و خیلی هم ذوق میکنه) همه امتیازاتش عالی بود ،

اینم کارنامه درسی و کارنامه اخلاقی دردونه نمونه ما :

اینجا خواناتره

  و اینم کارنامه اخلاقی و عملکرد تربیتی 

دختر گلم امیدوارم مثل همیشه با خوبیها و گذشتها و مهربونی هات و با همه درایت و هوش و درک بالایی که داری همیشه و همیشه باعث افتخار من و بابا مرتضی باشی

دوستت داریم خیلی زیاد و همه تلاشمون واسه پیشرفت و سربلندی توست و برایت بهترینها رو آرزومندیم.

و از خداوند بخشایگر میخواهیم تا همواره پشتیبانت باشه و تو هم هیچگاه از یاد او غافل نشو و شکرگذار نعمتها و داده هایش باش.


+ نگارش :  شنبه 29 بهمن1390ساعت 12:30  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون  | 

body>
blogکد بازی تمرکز حواس
شقایق ها برگشتند به دنبال صدای تو - ببین باقی است روی لحظه هایم - جای پای تو
وبلاگکدماوس