X
تبلیغات
تماس با ما
وبلاگicon
خدا گوید : تو ای زیباتر از خورشید زیبایم تو ای والاترین مهمان دنیایم شروع کن ! یک قدم با تو - تمام گامهای مانده اش با من درسا دردونه من و باباش
مروارید درشت خونه ما همیشه بمان با ما
آپلود عکس

+ نگارش :  شنبه 26 شهریور1390ساعت 12:12  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون 

تقدیر، تقویم انسان های عادی و تغییر، تدبیر انسان های عالی است

برترین تغییرات را در سال نو برای همه دوستان و عزیزانم خواهانم

و تندرستی و شادکامی همراه با روزگاری پر از آرامش و مهربانی از خداوند بزرگ برایتان آرزومندم

********************************************

عکس بالایی مربوط به جا کلیدی هست که همین دیروز خریداری شده

و من حساااااااااااااابی ذوق مرگ شدم

آخه مدتی بود قصد خرید یه جا کلیدی دیواری رو داشتم، ولی هیچی رو نمی پسندیدم.

دیروز که بیرون رفته بودیم، این جاکلیدی خوشگل رو دیدم ولی یه کمی گرون بود و دلم نمی اومد بخرم، اما درسا جون که دید من مبهوت این عکس شدم، با افتخار کیفش رو درآورد و این جاکلیدی زیبا رو برام خرید.

درسا جون واقعا ازت ممنونم دختر قشنگ و بزرگوارم، برای تو و همه فرشته های دوست داشتنی آرزوی خوشبختی و موفقیت دارم و از خداوند بلند مرتبه میخوام که همواره پشت و پناهتون باشه.


باردیگر خجسته نوروز باستانی، یادآور شکوه ایران زمین و یادگار نیاکانمان را

به ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار شادباش می گویم


خداوندا سال 1393 را برای همه جهانیان پر از آرامش و دلخوشی قرار بده

خداوندا باران رحمت و برکت خویش را بر عالمیان ارزانی دار و بندگانت را هیچگاه فراموش نکن

(الهی آمین)

* پی نوشت: به ادامه مطلب بروید لطفا


برچسب‌ها: تبریکات عید, کاردستی
ادامه مطلب
+ نگارش :  یکشنبه 3 فروردین1393ساعت 1:26  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون  | 

با آقا حمید (یه دوست وبلاگی) خیابون میرداماد، برای گرفتن بسته مهربانی قرار گذاشتم. این بسته رو دوست خوب دیگه مون از شیراز فرستاده بود. محبوب گلم، محبوب بی نظیرم، با دستای قشنگ خودش درست کرده بود و جملات زیبا و پر معنایی از نوشته های خودش، روی 30 عدد کارت چاپ کرده که با عطر خوش مشک آمیخته بود، توی بسته بود (نمیدونید چه حال خوشی داشتم وقتی بسته رو لمس کردم و بوئیدم...) ممنون محبوبم ممنون گل من

و یکی از مهمترین اتفاقاتی که این ماه افتاد، دیدار با محبوب عزیز و دوست داشتنی ام بود

بانویی که سفیر مهر و دوستی است

بانویی که با رویی گشاده از شهر شعر و ادب اومده بود و لبریز از عشق بود و محبت

میدان ونک با هم قرار گذاشتیم، وقتی رسیدم کافی شاپ پاساژ ونک، دل تو دلم نبود، یکراست رفتم سر میزی که با مریم جون دوست دیگه وبلاگی مون نشسته بودن، از روی عکسایی که توی وبلاگش گذاشته بود، شناختمش. اونقدر بغلش کردم و بوسیدمش که از دیدنش سیر نمیشدم،... محبوبم یکی از همون بسته های مهربونی رو با خودش آورده بود، همونجا یه فال گرفتیم، هر کدام یک کارت از داخل بسته بیرون آوردیم، جالب بود کارت من این پیام رو داشت:

« گذشته در گذشته است، سوگواری تا کی ؟

با گذشت، حال و آینده ات را زیباتر کن »

و خوب میدانم که این پیام باید تلنگری بمن باشد، لحظات خوب و بیاد موندنی بود. وقتی از کافی شاپ اومدیم بیرون، بارون می بارید و شهر غبارآلوده ما با قدوم خوش یمن این بانوی بزرگوار، شاداب و دلپذیر شده بود. ممنون مریم جون ممنون محبوب جون و به امید دیداری دوباره.

از درسا جانم بگویم:

قرار بود کلمات هم معنی، هم خانواده و مخالف رو از درس دوازدهم فارسی (ایران عزیز) توی سه صفحه بنویسن (البته من پیدا کنم، ایشون بنویسن هههههههه)

حالا کلمات هم معنی مثل : طمع=زیاده خواهی و یا مخالف ها مثل: زیبا و زشت، خواب و بیدار رو دخملی خودش بلد بود، ولی کلمات هم خانواده رو هر چی توضیح میدادم که باید ریشه سه حرفی این کلمه رو پیدا کنی و با این سه حرف یه کلمه دیگه بسازی تا بشه هم خانواده، متوجه نمیشد که نمیشد (بماند که این کلمه ها فقط باید عربی باشند، و کلمات فارسی ریشه سه حرفی ندارند و این خود معضلی بود برای یافتن هم خانواده ها)

مثلا حافظ : حفظ، محفوظ، حفاظ و یا درس : مدرسه، تدریس، دروس و ...

درسا و سهیلا که فارسی هستند، هم خانواده ندارند، اما مرتضی: رضا، راضیه، مرضیه و ...

کلی مثال زدم، توضیح دادم، حرف زدم، گفتم و گفتم تا مثلا براش جا افتاد و قرار شد خودش از کلمات درس 12 هم خانواده پیدا کنه ...

باور کنید اونقدر خندیده بودم که فک کنم تو این یه سال اخیر اینهمه نخندیده بودم

هر چی من می خندیدم، اخمهای درسا جونم بیشتر تو هم میرفت و بغض میکرد

تا اینکه بالاخره گریه اش گرفت ...

حالا من بدجنس با یه عاااااااااااااالمه صورت خندان و لبهای خندان تر هی میخوام دلداریش بدم و بگم اشکالی نداره این کلمه ها هم بامزه هستند، ولی تا میومدم حرفی بزنم دوباره از خنده ریسه میرفتم

کلمه هایی که دخترکم هم خانواده هاشون رو با اعتماد به نفس پیدا کرده و نوشته بود:

خدمت = دوخت ، دخالت

نهراسیم = سیمان

حریص = صحرا

مردان = دانا

زمین = مبینا، میز

موضوع = عوض

بیرونی = نیرو

بعد از کلی قهر ایشون و منت کشی بنده، فعل و فاعل و مفعول و تفعیل و ... را براش نوشتم و توضیح دادم، و هر کلمه رو به این روش و بر وزن اونها، ریشه یابی کردیم (یعنی ریشه یابی کردم) و اینکه ترتیب وزن سه حرف اصلی (ف ع ل ) باید رعایت بشه و ... به گمونم یه ذره براش جا افتاده که فعلا کافیه (آخه صرف و نحو عربی رو که هنوز نخوندن چه جوری میتونند هم خانواده پیدا کنند آخه)

یکی از کارهای کلاژم رو اینجا میزارم که بدونید این ترم چقدر ما کار عملی داشتیم و فرصت کم بود و حوصله کمتر:


در ادامه مطلب دیزاین کوکوی درسا جونم رو گذاشتم اگه هوس نمی کنید بفرمائید ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نگارش :  سه شنبه 22 بهمن1392ساعت 16:2  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون  | 

پ.ن اول: مدتی بود مطالبم را آماده ارسال کرده بودم اما بلاگفا با من سر ناسازگاری دارد و عکسهایی که آپلود کرده بودم به کل پر کشیده بهرحال یه جورایی سرهمش کردم

نخست عکسی از مهسای گلم قبل از این جریانات میگذارم برای اون تعداد از دوستانی که می خواستند مهسای منو ببینند (با دلهای پاکتون باز هم برامون دعا کنید)
آپلود عکس

و اما دخملی من:
- دخترک کماکان نقاشی های زیبا میکشد و معلم مهربانش آنها را به در و دیوار کلاس می چسباند و من از دیدار نقاشی های کلاسی دخترکم محروم میمانم.
و به نقاشی روی وایت برد بسنده می کنم که تا آمدن من و پدرش به منزل به پایان میرساند
خدائیش آقای خرچنگ رو دیدین با یه عااااالمه پول کشیده هه هه

آپلود عکس

- دخترک روزهای زوج کلاس زبان میرود و باز هم بخاطر کارمندی مادرش، ساعت 3:30 همراه تیچر عزیزشان که زحمت میکشد و درسای مرا به موسسه میبرد و ساعت 5:30 با یکی از بچه های کلاس برمیگردد و من باز از همراهی دلبرکم محروم میمانم.

و اما تیچر محترم نیز از درسای من بسیار خشنود است و نمرات پایان ترم گویای آنست

ردیف پنجم اسم درسای منه که همه نمراتش شده 100

آپلود عکس

- دخترک بین بچه های کلاس سوم بعنوان دانش آموز نمونه انتخاب شد تا او را برای مسابقه کتابخوانی به آموزش و پرورش منطقه ببرند، و قرار شد زندگینامه و داستانهای زمان حضرت علی (ع) را مو به مو بخواند تا برای مسابقه مناطق آموزش و پرورش آماده شود.

- دخترک حدود یکماه و نیم است بعنوان مبصر کلاس انتخاب شده و آموزگارش بسیار از درس و استعداد درسای من و نحوه برخورد، انضباط و خط زیبایش تعریف میکند و من غرق لذت و غرور میشوم. (نمونه خطش را در پست های بعدی میگذارم)

- دخترک روزهای پنجشنبه کلاس طراحی با مداد میرود و مربی شون بسیار از او راضی است و حسااااابی تشویقش میکند برای ادامه طراحی. (نمونه طراحی اش در پست های بعدی انشاالله)

- دخترک و بقیه بچه های کلاس سومی در این سرمای سوزان دو روز در هفته ساعت 7:30 صبح راهی استخر اجباری میشوند و با موهای خیس به مدرسه برمیگردند برای حضور در کلاس و ادامه درس. ناگفته نماند در بین شصت هفتاد نفر دانش آموز کلاس سومی مدرسه شون، دخترکم و سه چهار نفر دیگه برترین ها هستند که در قسمت پیشرفته آموزش شنا می بینند و بارها بمن میگوید: مامان یکروز بیا شیرجه و استارت زدن منو ببین، مامان بیا شنای قورباغه هم یاد گرفتم منو توی استخر تماشا کن، مامان یکروز بیا کرال از پشت خیلی خوب میرم منو نگاه کن... و من کماکان از تماشای دلفین قشنگم محروم میمانم.

- دخترک هنوز که هنوز است شبها موقع خواب دلش میخواهد کنارش بخوابم و گاهی درخواستش را اجابت میکنم ولی اکثر شبهایی که تنها میخوابد، یکی از عروسکهایش را بجای من کنار خودش میخواباند و من تا صبح چند بار به او سر میزنم که پتویش را کنار نزده باشد که خدایی نکرده سرما بخورد.

نخندین ها خواهشا، دخترکم عروسکش را بجای من کنار خودش خوابانده و من مجبور شدم نیمه شب برای ثبت خاطره از دخترکم و مادرش عکس یادگاری بگیرم ایناهاش:

آپلود عکس


پ.ن آخر: باید برم سراغ بلاگفا و پرشین گیگ که عکسام و کلا دیلیت کردن و یه هفته است منو سرکار گذاشتن باید حسابشون و بزارم کف دستشون

+ نگارش :  پنجشنبه 5 دی1392ساعت 0:11  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون  | 

تولد دخترکم رو خودمون سه تایی برگزار کردیم اما خاله ها و دایی های درسا جون زحمت کشیدن همگی براش کادو فرستادند.

مهسای عزیزمون هم خدا رو هزاران بار شکر و با دعای خیر همه دوستان و آشنایان و حتی اونایی که دورادور از جریان تصادف مطلع میشدند و براش دعا میکردند، رو به بهبودی است.

تولد مهسا جان 8 شهریورماه بود، ولی چه روزایی بود که یادآوریش دردی بر دردهاست

چند روز قبل از محرم، به مناسبت بهبودی مهسای عزیزمون و به بهانه تولدش جشنی برگزار کردیم و حدود 40 نفر دعوت بودند، خدا رو شکر خیلی خوب برگزار شد و دخترمون تقریبا سرپا شده و آروم آروم بدون کمک راه میره و خوب صحبت میکنه فقط اتفاقات روز قبل رو فراموش میکنه و این هم طبیعی است، بعد از اون ضربه شدید مغزی و لخته خون داخل مغزش و پایین اومدن ضریب هوشی و کمای کامل، این مسئله امری طبیعی است و معجزه ای از جانب خدا که به یکباره دخترمون به زندگی برگشت و دوباره متولد شد. (خدایا شکرت که بی اذن و اراده تو برگی از درخت نمی افتد)

درسا جان شام غریبان برای بهبودی همه بیماران شمع روشن کرده (الهی حاجت روا بشی دختر مهربونم)


(موهای مهسای عزیزم و روز تصادف توی بیمارستان کوتاه کردند، موهای خوشگلش ده سانت پایین تر از کمرش بود)

روزای اول که مرخص شده بود، مدام میپرسید کی موهام و کوتاه کرده اصلا کی جرات کرده کوتاه کنه، و هر چی توضیح میدادیم دوباره فراموش میکرد و همون سئوال و تکرار میکرد

ولی خدا رو شکر یکی دو هفته ای است خیلی خیلی بهتر شده و اتفاقات و رفت و آمدها یه کمی یادش می مونه - به امید خدا روز به روز بهتر میشه و دوباره میتونه کارشناسی ارشد شرکت کنه و ادامه تحصیل بده - باز هم خدایا شکرت

درسا جان و مهسا جان روز جشن تولد مهسای عزیزم

عزیز دلم، مو و قیافه و چهره اصلا اهمیت نداره، مهم اینه که تو الان سرحالی و دوباره به زندگی برگشتی (خدایا شکرت) ، مطمئن باش خاله جون تو هنوز هم بسیار زیبا و جذابی قربونت برم، در همه حال دعاگویت هستم و به خدای بزرگ و  مهربون می سپارمت، خدا پشت و پناهت باشه و از همه آفات زمونه بدور باشی.


برچسب‌ها: تولدانه
+ نگارش :  دوشنبه 27 آبان1392ساعت 10:38  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون  |