مروارید درشت خونه ما همیشه بمان با ما
آپلود عکس

+ نوشته شده در  شنبه ۲۶ شهریور۱۳۹۰ساعت 12:12  توسط سهیلا مامان درسا جون 

با آقا حمید (یه دوست وبلاگی) خیابون میرداماد، برای گرفتن بسته مهربانی قرار گذاشتم. این بسته رو دوست خوب دیگه مون از شیراز فرستاده بود. محبوب گلم، محبوب بی نظیرم، با دستای قشنگ خودش درست کرده بود و جملات زیبا و پر معنایی از نوشته های خودش، روی 30 عدد کارت چاپ کرده که با عطر خوش مشک آمیخته بود، توی بسته بود (نمیدونید چه حال خوشی داشتم وقتی بسته رو لمس کردم و بوئیدم...) ممنون محبوبم ممنون گل من

و یکی از مهمترین اتفاقاتی که این ماه افتاد، دیدار با محبوب عزیز و دوست داشتنی ام بود

بانویی که سفیر مهر و دوستی است

بانویی که با رویی گشاده از شهر شعر و ادب اومده بود و لبریز از عشق بود و محبت

میدان ونک با هم قرار گذاشتیم، وقتی رسیدم کافی شاپ پاساژ ونک، دل تو دلم نبود، یکراست رفتم سر میزی که با مریم جون دوست دیگه وبلاگی مون نشسته بودن، از روی عکسایی که توی وبلاگش گذاشته بود، شناختمش. اونقدر بغلش کردم و بوسیدمش که از دیدنش سیر نمیشدم،... محبوبم یکی از همون بسته های مهربونی رو با خودش آورده بود، همونجا یه فال گرفتیم، هر کدام یک کارت از داخل بسته بیرون آوردیم، جالب بود کارت من این پیام رو داشت:

« گذشته در گذشته است، سوگواری تا کی ؟

با گذشت، حال و آینده ات را زیباتر کن »

و خوب میدانم که این پیام باید تلنگری بمن باشد، لحظات خوب و بیاد موندنی بود. وقتی از کافی شاپ اومدیم بیرون، بارون می بارید و شهر غبارآلوده ما با قدوم خوش یمن این بانوی بزرگوار، شاداب و دلپذیر شده بود. ممنون مریم جون ممنون محبوب جون و به امید دیداری دوباره.

از درسا جانم بگویم:

قرار بود کلمات هم معنی، هم خانواده و مخالف رو از درس دوازدهم فارسی (ایران عزیز) توی سه صفحه بنویسن (البته من پیدا کنم، ایشون بنویسن هههههههه)

حالا کلمات هم معنی مثل : طمع=زیاده خواهی و یا مخالف ها مثل: زیبا و زشت، خواب و بیدار رو دخملی خودش بلد بود، ولی کلمات هم خانواده رو هر چی توضیح میدادم که باید ریشه سه حرفی این کلمه رو پیدا کنی و با این سه حرف یه کلمه دیگه بسازی تا بشه هم خانواده، متوجه نمیشد که نمیشد (بماند که این کلمه ها فقط باید عربی باشند، و کلمات فارسی ریشه سه حرفی ندارند و این خود معضلی بود برای یافتن هم خانواده ها)

مثلا حافظ : حفظ، محفوظ، حفاظ و یا درس : مدرسه، تدریس، دروس و ...

درسا و سهیلا که فارسی هستند، هم خانواده ندارند، اما مرتضی: رضا، راضیه، مرضیه و ...

کلی مثال زدم، توضیح دادم، حرف زدم، گفتم و گفتم تا مثلا براش جا افتاد و قرار شد خودش از کلمات درس 12 هم خانواده پیدا کنه ...

باور کنید اونقدر خندیده بودم که فک کنم تو این یه سال اخیر اینهمه نخندیده بودم

هر چی من می خندیدم، اخمهای درسا جونم بیشتر تو هم میرفت و بغض میکرد

تا اینکه بالاخره گریه اش گرفت ...

حالا من بدجنس با یه عاااااااااااااالمه صورت خندان و لبهای خندان تر هی میخوام دلداریش بدم و بگم اشکالی نداره این کلمه ها هم بامزه هستند، ولی تا میومدم حرفی بزنم دوباره از خنده ریسه میرفتم

کلمه هایی که دخترکم هم خانواده هاشون رو با اعتماد به نفس پیدا کرده و نوشته بود:

خدمت = دوخت ، دخالت

نهراسیم = سیمان

حریص = صحرا

مردان = دانا

زمین = مبینا، میز

بیرونی = نیرو

بعد از کلی قهر ایشون و منت کشی بنده، فعل و فاعل و مفعول و تفعیل و ... را براش نوشتم و توضیح دادم، و هر کلمه رو به این روش و بر وزن اونها، ریشه یابی کردیم (یعنی ریشه یابی کردم) و اینکه ترتیب وزن سه حرف اصلی (ف ع ل ) باید رعایت بشه و ... به گمونم یه ذره براش جا افتاده که فعلا کافیه (آخه صرف و نحو عربی رو که هنوز نخوندن چه جوری میتونند هم خانواده پیدا کنند آخه)

یکی از کارهای کلاژم رو اینجا میزارم که بدونید این ترم چقدر ما کار عملی داشتیم و فرصت کم بود و حوصله کمتر:


در ادامه مطلب دیزاین کوکوی درسا جونم رو گذاشتم اگه هوس نمی کنید بفرمائید ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۲ بهمن۱۳۹۲ساعت 16:2  توسط سهیلا مامان درسا جون  | 

پ.ن اول: مدتی بود مطالبم را آماده ارسال کرده بودم اما بلاگفا با من سر ناسازگاری دارد و عکسهایی که آپلود کرده بودم به کل پر کشیده بهرحال یه جورایی سرهمش کردم

در آغاز عکسی از مهسای گلم قبل از این جریانات میگذارم برای اون تعداد از دوستانی که می خواستند مهسای منو ببینند (با دلهای پاکتون باز هم برامون دعا کنید)
آپلود عکس

و اما دخملی من:
- دخترک کماکان نقاشی های زیبا میکشد و معلم مهربانش آنها را به در و دیوار کلاس می چسباند و من از دیدار نقاشی های کلاسی دخترکم محروم میمانم.
و به نقاشی روی وایت برد بسنده می کنم که تا آمدن من و پدرش به منزل به پایان میرساند
خدائیش آقای خرچنگ رو دیدین با یه عااااالمه پول کشیده هه هه

آپلود عکس

- دخترک روزهای زوج کلاس زبان میرود و باز هم بخاطر کارمندی مادرش، ساعت 3:30 همراه تیچر عزیزشان که زحمت میکشد و درسای مرا به موسسه میبرد و ساعت 5:30 با یکی از بچه های کلاس برمیگردد و من باز از همراهی دلبرکم محروم میمانم.

و اما تیچر محترم نیز از درسای من بسیار خشنود است و نمرات پایان ترم گویای آنست

ردیف پنجم اسم درسای منه که همه نمراتش شده 100

آپلود عکس

- دخترک بین بچه های کلاس سوم بعنوان دانش آموز نمونه انتخاب شد تا او را برای مسابقه کتابخوانی به آموزش و پرورش منطقه ببرند، و قرار شد زندگینامه و داستانهای زمان حضرت علی (ع) را مو به مو بخواند تا برای مسابقه مناطق آموزش و پرورش آماده شود.

- دخترک حدود یکماه و نیم است بعنوان مبصر کلاس انتخاب شده و آموزگارش بسیار از درس و استعداد درسای من و نحوه برخورد، انضباط و خط زیبایش تعریف میکند و من غرق لذت و غرور میشوم. (نمونه خطش را در پست های بعدی میگذارم)

- دخترک روزهای پنجشنبه کلاس طراحی با مداد میرود و مربی شون بسیار از او راضی است و حسااااابی تشویقش میکند برای ادامه طراحی. (نمونه طراحی اش در پست های بعدی انشاالله)

- دخترک و بقیه بچه های کلاس سومی در این سرمای سوزان دو روز در هفته ساعت 7:30 صبح راهی استخر اجباری میشوند و با موهای خیس به مدرسه برمیگردند برای حضور در کلاس و ادامه درس. ناگفته نماند در بین شصت هفتاد نفر دانش آموز کلاس سومی مدرسه شون، دخترکم و سه چهار نفر دیگه برترین ها هستند که در قسمت پیشرفته آموزش شنا می بینند و بارها بمن میگوید: مامان یکروز بیا شیرجه و استارت زدن منو ببین، مامان بیا شنای قورباغه هم یاد گرفتم منو توی استخر تماشا کن، مامان یکروز بیا کرال از پشت خیلی خوب میرم منو نگاه کن... و من کماکان از تماشای دلفین قشنگم محروم میمانم.

- دخترک هنوز که هنوز است شبها موقع خواب دلش میخواهد کنارش بخوابم و گاهی درخواستش را اجابت میکنم ولی اکثر شبهایی که تنها میخوابد، یکی از عروسکهایش را بجای من کنار خودش میخواباند و من تا صبح چند بار به او سر میزنم که پتویش را کنار نزده باشد که خدایی نکرده سرما بخورد.

نخندین ها خواهشا، دخترکم عروسکش را بجای من کنار خودش خوابانده و من مجبور شدم نیمه شب برای ثبت خاطره از دخترکم و مادرش عکس یادگاری بگیرم ایناهاش:

آپلود عکس


پ.ن آخر: باید برم سراغ بلاگفا و پرشین گیگ که عکسام و کلا دیلیت کردن و یه هفته است منو سرکار گذاشتن باید حسابشون و بزارم کف دستشون

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۵ دی۱۳۹۲ساعت 0:11  توسط سهیلا مامان درسا جون  | 

تولد دخترکم رو خودمون سه تایی برگزار کردیم اما خاله ها و دایی های درسا جون زحمت کشیدن همگی براش کادو فرستادند.

مهسای عزیزمون هم خدا رو هزاران بار شکر و با دعای خیر همه دوستان و آشنایان و حتی اونایی که دورادور از جریان تصادف مطلع میشدند و براش دعا میکردند، رو به بهبودی است.

تولد مهسا جان 8 شهریورماه بود، ولی چه روزایی بود که یادآوریش دردی بر دردهاست

چند روز قبل از محرم، به مناسبت بهبودی مهسای عزیزمون و به بهانه تولدش جشنی برگزار کردیم و حدود 40 نفر دعوت بودند، خدا رو شکر خیلی خوب برگزار شد و دخترمون تقریبا سرپا شده و آروم آروم بدون کمک راه میره و خوب صحبت میکنه فقط اتفاقات روز قبل رو فراموش میکنه و این هم طبیعی است، بعد از اون ضربه شدید مغزی و لخته خون داخل مغزش و پایین اومدن ضریب هوشی و کمای کامل، این مسئله امری طبیعی است و معجزه ای از جانب خدا که به یکباره دخترمون به زندگی برگشت و دوباره متولد شد. (خدایا شکرت که بی اذن و اراده تو برگی از درخت نمی افتد)

درسا جان شام غریبان برای بهبودی همه بیماران شمع روشن کرده (الهی حاجت روا بشی دختر مهربونم)


(موهای مهسای عزیزم و روز تصادف توی بیمارستان کوتاه کردند، موهای خوشگلش ده سانت پایین تر از کمرش بود)

روزای اول که مرخص شده بود، مدام میپرسید کی موهام و کوتاه کرده اصلا کی جرات کرده کوتاه کنه، و هر چی توضیح میدادیم دوباره فراموش میکرد و همون سئوال و تکرار میکرد

ولی خدا رو شکر یکی دو هفته ای است خیلی خیلی بهتر شده و اتفاقات و رفت و آمدها یه کمی یادش می مونه - به امید خدا روز به روز بهتر میشه و دوباره میتونه کارشناسی ارشد شرکت کنه و ادامه تحصیل بده - باز هم خدایا شکرت

درسا جان و مهسا جان روز جشن تولد مهسای عزیزم

عزیز دلم، مو و قیافه و چهره اصلا اهمیت نداره، مهم اینه که تو الان سرحالی و دوباره به زندگی برگشتی (خدایا شکرت) ، مطمئن باش خاله جون تو هنوز هم بسیار زیبا و جذابی قربونت برم، در همه حال دعاگویت هستم و به خدای بزرگ و  مهربون می سپارمت، خدا پشت و پناهت باشه و از همه آفات زمونه بدور باشی.


برچسب‌ها: تولدانه
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۷ آبان۱۳۹۲ساعت 10:38  توسط سهیلا مامان درسا جون  | 

سلام دوستای خوبم، سلام مهربونا، به خاطر یه مشکل حاد متاسفانه دو ماه و نیمه نتونستم بیام وبلاگ دردونه مو بروز کنم و احوالی از شما گلهای مهربون بپرسم ممنونم به یاد ما بودین

بجز دو نفر از عزیزانم که نادیده دوستشون دارم اون حادثه تلخ رو به کسی اطلاع ندادم و اصلا هم نمیخواستم اینجا کسی رو ناراحت کنم و از حوادث ناگوار بنویسم

فقط گذرا یه اشاره ای میکنم که بدونید چی کشیدیم

دقیقا 21 مرداد در اثرتصادفی دلخراش خواهرزاده گلم مهسای عزیزم به شدت آسیب دید و به کما رفت، نه حرکتی، نه نشانی از بهبودی، پزشکهای بیمارستان شریعتی هم نا امیدانه میگفتند فقط دعا کنید چون سه چهار روز بیشتر زنده نمی مونه ...

و ما به هر دستاویزی چنگ میزدیم و التماس میکردیم که مهسا به هوش بیاد و یه حرکتی بکنه

روزها و شبها ناله میکردیم و دست به دعا بودیم و ملتمسانه شفای کامل دخترمون رو از خدا میخواستیم

پزشکان میگفتند اگر هم بهوش بیاد معلوم نیست چه آسیب های جدی دیده چون مغزش (بصل النخاع) که دقیقا مربوط به هوشیاری است ضربه شدیدی خورده و ممکنه بعضی قسمتهای بدنش فلج بشه یا حتی هیچکس رو نشناسه و یا اینکه از نظر تکلم و گفتاری مشکل داشته باشه و ...

و ما تنها و تنها میخواستیم از کما در بیاد و زنده باشه

نزدیک به ده روز، کمای کامل بود و کم کم چشماش و باز کرد ولی هیچ جا رو نمی دید و چشماش حرکت نمیکرد ولی باز جای شکرش باقی بود که زنده مونده

لحظه ها ثانیه ها روزها گذشت که هر لحظه اش برامون عمری بود انواع لوله ها توی گردن و بینی و دهانش بود و با دستگاه تنفس میکرد و با دستگاه تغذیه میکرد

به مرور دستهاش و تکون داد ولی درد وحشتناکی داشت چون از گوشه چشمای قشنگش بیصدا اشک میریخت و با وجود اونهمه لوله و دستگاه دستهاش و به تخت می بستند و با دارو مجدد بیهوشش میکردند تا زیاد تلاش نکنه و خونریزی مغزش بیشتر نشه

قبولی کارشناسی ارشدش که دیگه درد ما رو بیشتر کرد، توی همون بیهوشی، خواهرم با ناله میگفت دخترم پاشو بریم دانشگاه، جواب کنکورت رو آوردم ببین ارشد قبول شدی ...

گذشت... لحظه های زجر و دردآور گذشت و ...  دوباره خدای مهربون و توانا مهسا رو به ما برگردوند به مادر دردمندش رحم کرد به جوونی این دختر رحم کرد و مهسا بعد از 50 روز تونست چشماش و حرکت بده لوله ها رو کم کم ازش جدا کردند و از آی سی یو به بخش منتقلش کردند یک شب توی بخش بود و گفتند ببرید منزل ازش پرستاری کنید...

توی این مدت خواهرم و همه خانواده ام از هیچ تلاشی دست نکشیدند و با فیزیوتراپی های پی در پی مهسای من کم کم راه میره ولی با درد زیاد هنوز بطور کامل تعادلش رو نمی تونه حفظ کنه و با کمک می ایسته، خدا رو شکر همه رو میشناسه و خوب حرف میزنه، اتفاقاتی که بازگو می کنیم، یکساعت بعد فراموش میکنه و میدونیم که این طبیعیه، انشاالله به مرور بهتر میشه، خدا رو صدهزار مرتبه شکر

و...

خدا جون خدای مهربون تو که بر همه چیز توانایی بی اندازه دوستت دارم

باز هم شکرت خدا - باز هم ما رو فراموش نکن خدا


سلام دختر گلم ساده میگم اما از صمیم قلب، تولدت مبارک جگر گوشه ام

امیدوارم مثل همیشه باعث افتخارمون باشی و خدا پشت و پناهت باشه

ازت ممنونم که ما رو دعا میکنی ازت ممنونم که برای مهسا اینهمه دعا کردی

ازت ممنونم که اینقدر خوبی - دوستت دارم درسای قشنگ من


عکس پایین چند روز قبل از تصادف مهسا جونمه توی حیاط خونه پدرم روی تاب زمان بچگی ما

درسا و مهسا بیخبر از عکاس مرموز، مشغول بازی با موبایل بودند

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۹ مهر۱۳۹۲ساعت 13:29  توسط سهیلا مامان درسا جون  |