تماس با ما
وبلاگicon
خدا گوید : تو ای زیباتر از خورشید زیبایم تو ای والاترین مهمان دنیایم شروع کن ! یک قدم با تو - تمام گامهای مانده اش با من درسا دردونه من و باباش
مروارید درشت خونه ما همیشه بمان با ما
آپلود عکس

+ نگارش :  شنبه 26 شهریور1390ساعت 12:12  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون 

 عید صیام آمد و ماه صیام رفت / لطف تمام آمد و فیض تمام رفت

شد عید فطر و لطف خدا باز تازه شد / گرد غم گناه ز جان عوام رفت

التماس دعا

امسال تابستون درسا جون یه سره سرگرم بازی بوده و منم بهش سخت نگرفتم

غیر از کلاس زبان و ژیمناستیک بقیه ساعتهاش مشغول بازیه

یا با گوشی و لپ تاپ و ... یا اینکه با دوستاش توی پارکینگ، گاهی هم اسکیت و توپ بازی توی پارک، یا همراه دخترخاله هاش خونه مامانم

از عجایب روزگار این بود که برخلاف انتظارم

یه روز توی لپ تاپ غرق شده بود و داشت کاردستی ها رو سرچ میکرد

و نتیجه مطالعات و گشت و گذار در سایت های مختلف و کمی هم کمک مامانش، این شد:

kardasti

(گل و پروانه کاغذی با تا کردن کاغذهای رنگی)

و اما نتیجه انتظار من به جهت زودتر رسیدن سر قرار با جناب همسر محترم

دوستای گل پایتخت به احتمال خیلی زیاد این ساختمان معروف و توی خیابون ولیعصر نرسیده به میرداماد ملاحظه فرمودن

اون دست خیابون که بنده منتظر بابا مرتضی بودم، صدای ساز و آوازی توجهم و جلب کرد تا خاطره ای نه چندان خوشایند برام ثبت بشه : پنج جوان هنرمندی که هر کدوم سازی در دست داشتند و برای امرار معاش خودشون در حال نواختن موسیقی دلنوازی بودند

و کیف گیتارشون هم جلو روشون که مردم هراز گاهی .....

از شنیدن موسیقی بسیار خرسند شدم ولی از دیدن صحنه نواختن اجباری به جهت گذران زندگی بغض کردم

ایکاش لااقل برای جوانان این مرز و بوم میشد کاری کرد (بیکاری، مشکل مسکن، بزهکاری، مشکلات ازدواج، اعتیاد، بیماری، فقر، گرونی و تورم و ...و ... و ...)

Honarmandan

 

 Honarmandan

و هیچ ابایی نداشتند از اینکه مردم ازشون عکس بگیرن شاید انتظار داشتن به نحوی به گوش مسئولین برسه شاید ...


برچسب‌ها: کاردستی
+ نگارش :  دوشنبه 6 مرداد1393ساعت 9:57  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون  | 

عشق همین خنده های ساده ی توست

وقتی با تمام غصه هایت می خندی

تا از تمام غصه هایم رها شوم...

 

میلادت بهانه ای است برای بودنم و زیستنم

تولدت مبارک همسر نازنینم عزیزتر از جانم جاودانه بمان

 

با تغییراتی در نوع کارم و محل کارم، متاسفانه فرصتی برای سر زدن به وبلاگ دردونه پیدا نمیکنم

فعلا چند تا عکس جدید از درسا جون اینجا میزارم تا انشاالله در فرصتی بهتر از شرمندگی دوستان گلم در بیام (التماس دعا)

(دربندسر از توابع شمیرانات)

اولین شینیون موهای درسا جون توسط دخترخاله اش (آیسان) که کلاس آرایشگری میره

 عکس پایین مربوط به چند روز پیشه

درسا جون و برده بودم فرهنگسرای آی تی برای کلاس خوشنویسی ثبت نام کنم 

که دیدم چند نفر شبیه آدم آهنی، جلوی فروشگاه LG مانور میدن با ماهم چند تا عکس گرفتن

 

باز هم تولدت رو به خودت و خودم و دخترکمان تبریک میگم؛ مرتضی جان همسر مهربانم


برچسب‌ها: تولد
+ نگارش :  سه شنبه 10 تیر1393ساعت 16:41  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون  | 

بازم از تصاویر پیداست که به این شیطونک های بازیگوش چقدر خوش گذشته

طی لبیک به دعوت خواهر گلم و ثبت نام در اردوی یک روزه دریاچه شورمست، چند روز پیش به اتفاق خاله های درسا جون و خواهرزاده های گلم (مهسا جون هم همراهمون بود خدا رو شکر خیلی خیلی بهتر شده) به سمت فیروزکوه و دریاچه شورمست راه افتادیم، صبحانه را بین راه صرف کردیم و بعد از کلی رقص و آواز در اتوبوس به دریاچه طبیعی بالای کوه رسیدیم، هوا بسیار تمیز و لذت بخش بود؛ بالای کوه هم سرسبز و مملو از درختان سر به فلک کشیده بود. بچه ها دو به دو توی دریاچه قایق سواری کردن و بعد، دو ساعتی اطراف دریاچه را گشت زدیم سپس ناهار و کمی استراحت ، باز هم با قورباغه های دریاچه بازی کردیم و کلی راهپیمایی در تپه های سرسبز اطراف دریاچه و بعد برگشت به سمت تهران.

راستش مسیر برگشت (جاده فیروزکوه به تهران) ترافیک سنگین بود و کلی خسته شدیم ولی در کل سفر خیلی خوبی بود با کلی خاطره و خنده های بی مهابا و عکسهای زیبا.

دریاچه شورمست اردیبهشت 93

 مگه میشد یه عکس درست درمون از این جوجه ها گرفت

دریاچه شورمست اردیبهشت 93

 

دریاچه شورمست اردیبهشت 93

درسا جون و سنا جون در حال پریدن و شادی کردن

دریاچه شورمست اردیبهشت 93

حالا مگه رضایت میدادن از قایق بیان بیرون!! 

 


برچسب‌ها: تفریحات
+ نگارش :  شنبه 27 اردیبهشت1393ساعت 23:45  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون  | 

سفرنامه نوروزی رو بنا به کمبود وقت، به چند قطعه عکس بسنده میکنم تا بیش از این به تاخیر نیفتد، امید که مقبول افتد.

طبق نذر برادرم سعید به دلیل بیماری من و سپس بهبودی مهسای عزیزم (خواهرزاده ام) بعد از اون تصادف شدید و به کما رفتنش (که لطف پروردگارم شامل حال ما شد و به زندگی برگشت)، تصمیم گرفتیم خانوادگی برای زیارت آقا امام رضا به مشهد سفر کنیم.

خواهرام با بچه هاشون، برادرام و مامانم و ... حدود بیست نفر بودیم 4 عید با قطار حرکت کردیم و هشتم عید برگشتیم.

درسا جان و سنا جان (دخترخاله اش) در حال تردد در واگن های قطار

وقتی چند تا وروجک توی یه کوپه جمع باشن، چه شود؟!!!

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

آرامگاه فردوسی هم مملو از جمعیت بود

شیطونک ها مقابل آرامگاه، در حال مبارزه نمادین بعد از خوردن پشمک ها

آرامگاه نادرشاه افشار در نزدیکی حرم امام رضا (ع)

درسا در موزه نادری کنار تابلوی نادرشاه

دهم فروردین هم به سمت شمال حرکت کردیم و بعد از سیزده به در به تهران برگشتیم

محل زیبا و خوش آب و هوای شمال ،

جایی که 13 به در رو همراه عمه مهربون درسا جون و بچه هاشون خوش گذروندیم

و باز روز از نو روزی از نو

تعطیلات نوروزی به ما که خیلی خوش گذشت و کلی انرژی مثبت گرفتیم. امیدوارم امسال برای شما دوستای خوبم از بهترین سالها و مملو از خاطرات خوب و به یاد ماندنی باشه.


+ نگارش :  جمعه 5 اردیبهشت1393ساعت 2:32  نگارنده :  سهیلا مامان درسا جون  |